دیوونه ی دوست داشتنی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:36
جمعه پونزدهم شهریور،شب، بعد از ساعت تمرینش بهش پیام دادم : سلام چطوری خسته نباشی چه خبرجواب داد مرسی عزیزم خوبمگفتم من خونه مامان جونی ام کار داشتی پیام بدهجواب داد : آها به سلامتیمن همونجا حس کردم حا
دل به دریای تو میزنیم ...
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:36
صبح عاشوراحدود ساعت دهوقتی دیگه همهی مهمونای مراسم زیارت عاشورای سالانهمون رفتن و فقط خودی ها مونده بودن، نشستم کنارشگفتم خب چی شد با مامان صحبت کردی؟گفت نه اصلا فرصت نکردمگفتم بیا برو الان تو اتاق
مغرور از خود راضی
-
تاریخ: 1398/2/17 ساعت: 13:48
این بار دومه که منو با کارها و رفتارش به گریه میندازه ... بار اول ... من ساده بودم ... متعصب بودم ... توقع نداشتم ... انتظارم بالاتر بود ... و آشنا نبودم به قواعد این مدل زندگی کردن ... بعد از مدت خیل
در جریان بلاتکلیفی
-
تاریخ: 1397/7/14 ساعت: 16:22
xa0بعضی اتفاقات خیلی عجیبن لحظه هایی که نمیدونی چی درسته چی غلط نمیدونی احساست واقعیه یا توهم و خیال نمیدونی عاشقی یا دستخوش تغییرات هورمونی سرتاسر زند
تا آینده با خدا ...
-
تاریخ: 1397/7/14 ساعت: 16:22
+بیا دیگه ... به خدا خیلی حس خوبیه!_نه عزیزم من خوشم نمیاد خیس بشم تو برو خوش بگذره بهت+نه بابا تنهایی خوش نمیگذره بیا دیگه_ای بابا اخه آزمایشگاه رو ک
بیگدار به آب نزن فقط ...
-
تاریخ: 1397/7/14 ساعت: 16:22
بعد از مدتها دارم از کیبورد کامپیوترم واسه پست گذاشتن استفاده میکنم ... دوباره اومدم اینجا ... دوباره وقتی دلم گرفته هیچ کس جز وبلاگ نازنینم همدمم نیس
عشق؛ آری یا نه؟
-
تاریخ: 1397/7/14 ساعت: 16:22
- باید یه چیزیو اعتراف کنم +بفرمایید -من به شما علاقه مند شدم ... میدونم شاید برای من خیلی دست نیافتنی باشید ولی نمیتونم جلوی خودمو بگیرم که به این ع
در انتظار آزادی ...
-
تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 21:51
بیست و دو تیر،از سر جلسه کنکور ارشد که اومدم بیرون قِشَششششنگ خستگی یک سال زحمتم به تنم موند ... هرچی جون کنده بودم همش به فنا رفت ... خودمم فهمیدم خراب کردم آزمونو با این حال باز هم امیدوارانه منتظر نتایج موندم ...حدود سه هفته بعدش که دیگه خستگی دانشگاه از تنمون درومد تازه یادمون افتاد که چقدر الاف...
سایت کم شه ... بارون میشم ... خاموش میشه ... آتیشم ...
-
تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 21:51
هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت از شکست نمیترسم همیشه فقط از حس ترحم دور و بریام که از سر دلسوزیه میترسم ... ازینکه مبادا نفهمن که من بعد از شکست هم اوکی ام ... مشکلی نیست ... برای من بزرگ نیست الکی بزرگش نکنید ...xa0 همیشه از نگرانیِ مردم دور و برم،برای توضیح شکست من برای دیگران، میترسم ... اینکه بی خود از...
پایان انتظار ...
-
تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 21:51
وارد اتاق شدم ... سایه ام افتاد رو دیوار ... یکم بهش خیره شدم ... این سایه عجیب بزرگ شده بود ... یک دختر بزرگ و عاقل ... دختری که حالا قلبش آماده پذیرش خیلی چیزها شده بود ... این اتفاق تازگی داشت ... خیلی تازه ... حدودا از دم عصر که سایت رو باز کردم ... دستمو گاز گرفتم و خیره به مانیتور بلند گفتم:خا...
بعد از تو ...
-
تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 21:51
یک قرص رانیتیدین انداختم بالا ... از بعد ناهار معده نابودم کرده ... مامان میگه دیگه نباید ژلوفن بخوری ... ولی مگه میشه این کمر درد من بی جنبه رو بدون ژلوفن تحمل کرد ... امروز بابا گفت دست به مبلا نزنین تا زنگ بزنم عمو اینا که اومدن فریمان بیان کمک ... مثل جت از جا پریدم ... گفتم نخیر لازم نیست کسیو ...
بی دلیل ...
-
تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 21:51
امشب که دستی به سر و گوش وبلاگ میکشیدم یه نگاهی به پستای اخیر انداختم ... ظاهرا منم مثل آدمیزادهای این دوره زمونه با وبلاگم رفتار کردم ... دقیقا روزای سختی و خستگی و غم و غصه اومدم سراغش ...البته خودم برای آدمای دور و برم همین طورم ... وقت غم و غصه هاشون میان سراغم و من شادی هاشونو اغلب از دور ناظرم...
امروز تولد منه ...
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 17:16
19/ 09 / 1372 عاشق این تاریخم ... نگید خودشیفته ... نگید از خود راضی ... نگید از خود متشکر ... xa0 بگید سپاسگزار خدا ... xa0 بگید متشکر از طبیعت برای خلق چنین تاریخ زیبایی ... بگید مردم ؛ این دختر از همه چیز این تاریخ راضیه ... از روزش ... از ماهش ... از فصلش ... و از سالش ... امروز 19 آذر 1394 ...
انسان غافل و ...
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 17:16
سخت شده ...خیلی سخت ...اعترافی که ناچارم اینجا ثبت کنم ... دلچسبی ها ... به دل نشستن ها زیاد شده ... اعتراف میکنم بیشتر افتادم دنبال آمارگیری ... این کیه ... اون کیه ... گناه چشم ، نگاه شد و به قول اون دانشجوی پزشکی که تو گاهنامه دانشگاه نوشت : من خود به چشم دیدم دین و ایمانم میرود ... راه راستم کج
سال جدید
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 17:16
سلاماولین روز بهار نود و پنجتون مبارکخوش گذشت ؟ ما چی بگیم که سال تحویلو خواب موندیم این نشون میده ما ازون خانواده هاش نیستیم که برنامه خواب و بیداریمون رو از روال در بیاریم ... عیبی نداره دیگه فکر کنم قراره کل سال جدید رو در خواب به سر ببریم بگذریم روز بسیار خوبی بود دیدن اقوام و دوستان،ناهار دسته
برای تو ...
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 17:16
وبلاگ نازنیم ...عزیز مهربون و دور افتاده ی من ...دلم برات تنگ شده بود ...ببخشید که وقتی از همه جا میمونم تازه یاد تو میفتم ...بی معرفت تر از خودم ندیدم و شرمندم ...این روزا که سر لجبازی و رودرباسی با خودم و خیلیای دیگه اینستا گرام رو کنار گذاشتم و دیر به دیر بهش سر میزنم بیش از هر وقت دیگه ای به نو
...
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 17:16
یک ماهه درست درس نخوندم ... یک ماهه حرم نرفتم ... من صد در صد مطمئنم ارتباط مستقیمی وجود داره بین بعد معنوی وجود من و تمام زندگی مادی من ... هرجا از لحاظ معنوی کم میارم زندگی مادی من به حد جنون میرسه ... منو میکشونه به سمت افسردگی و غم و غصه ... به خصوص اینکه این غم و غصه مزین بشه به سرماخوردگی اول
عنوانی ندارم برای درددل هام!
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 17:16
انگار که یه چیزایی خوب میشه تو زندگی و از یه جای دیگه به در بسته میخوری ...همون جوری شدم ...دوباره برگشتم برای درس خوندن ... خدا منو ببخشه این چند وقته کلا بیخیال همه چی شده بودم ولی خب به لطف خودش برگشتم ... نمیدونم چی پیش میاد ولی نمیتونم وسط راه ول کنم ...سختی این دوره کارآموزی تو بخش ایمنولوژی
بدشانسی امروز کارآموزی!
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 17:16
انقد ناراحت میشم وقتی کسی راست راست تو چشمام نگاه میکنه و بهم تهمت میزنه!!!نمونش امروز آزمایشگاه میکروب امام رضا(ع) ...طرف میشینم کنارش کار یاد بگیرم لب از لب باز نمیکنه دو کلمه حرف بزنه یه چیزی یاد بده ... یک ساعت و نیم در سکوت نشستم کنارش فقط گفته اینو بده اونو بده!!!یه آدم درست و حسابی هم که اون
مثبت فکر کن!
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 17:16
از دور اومد دستشو به نشانه ادب گذاشت رو سینش و با یک لبخند نگاهم کرد ...نمیدونم چرا تو اون لحظه هول شدم و با اینکه نمیشناختمش گفتم : سلام خسته نباشید ...- سلام خانوم ممنونم همچنین+ تشکر- عذر میخوام امکانش هست یکی از شما دو نفر با من تا آزمایشگاه ژنتیک بیاد؟؟؟یک کار کوچیک داشتم باهاتون!من و مهرناز ب