چند روز پیش داشتیم با احسان شام میرفتیم بیرون که دوستش زنگ زد گفت ما اومدیم فریمان بیاین اینجا دور هم باشیم ... حالا ساعت چند؟ ۱۰شب ... خب دورهمی با دوستای احسانم که شروع کارش با خودمون بود اتمامش با خدا!!!!منم کفری شدم ... آخه بعد از مدتهااااااا ما دو نفر تنها داشتیم جایی میرفتیم و من کلی حرفای این چند وقت اخیرمو جمع کرده بودم که امشب بشینم چند ساعت با احسان خلوت کنم و باهاش حرف بزنم!!!نه اینکه همو نبینیم ها ... میدیدیم ... اونهم هر روز ... یک شب در میون هم که شام یا احسان خونه ما بود یا من خ
برچسب:
نویسنده: آریا پارسامنش
سلامنمیدونم به کی دارم سلام میکنم ، اصلا هنوزم کسی مونده که بیاد بلاگفا و وبلاگا رو بخونه؟
اصلا هنوزم کسی چیزی تو وبلاگش میزاره؟نمیدونم خیلی وقته اینستا شده دفترچه خاطراتی که جایگزین وبلاگ هامون شده ... ولی یه حس قشنگ ... یک دوستی تازه باعث شد دوباره دلم هوای اینجارو بکنه و دلم بخواد دوباره اینجا چیزی بنویسم ! مکان امنی که میدونم کسی نمیخونه و حواسش نیست!شاید دوباره مرتب آغاز کنم اگر مشغله های زندگی و کار و درس بزاره!آها بزار یه بیوگرافی از خودم اینجا فعلا به یادگار بزارمبه تاریخ شنبه ۲۲ دی ماه
برچسب:
نویسنده: آریا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: آریا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: آریا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: آریا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: آریا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: آریا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: آریا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: آریا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: آریا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: آریا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: آریا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: آریا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: آریا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: آریا پارسامنش